از اسلام، گاهی مسلمانان سر قضیهای، از روی غفلت و یا جهالت، جمله اهانتآمیزی به پیامبر میگفتند؛ حتی یک وقت یک نفر از همسران پیامبر - جناب زینب بنت جحش که یکی از امّهات مؤمنین است - به پیامبر عرض کرد که تو پیامبری، اما عدالت نمیکنی ! پیامبر لبخندی زد و سکوت کرد. او توقّع زنانهای داشت که پیامبر آن را برآورده نکرده بود؛ که بعداً ممکن است به آن اشاره کنم. گاهی بعضی افراد به مسجد میآمدند، پاهای خودشان را دراز میکردند و به پیامبر میگفتند ناخنهای ما را بگیر ! - چون ناخن گرفتن وارد شده بود - پیامبر هم با بردباریِ تمام، این جسارت و بیادبی را تحمل میکرد.
جوانمردی او طوری بود که دشمنان شخصی خود را مورد عفو و اغماض قرار میداد. اگر در جایی ستمدیدهای بود، تا وقتی به کمک او نمیشتافت، دست برنمیداشت.
در جاهلیت، پیمانی به نام « حلف الفضول » - پیمان زیادی؛ غیر از پیمانهایی که مردم مکه بین خودشان داشتند - وجود داشت که پیامبر در آن شریک بود. یک نفر غریب وارد مکه شد و جنسش را فروخت. کسی که جنس را خریده بود، « عاصبنوائل » نام داشت که مرد گردنکلفتِ قلدری از اشراف مکه بود. جنس را که خرید، پولش را نداد. آن مرد غریب به