بعضیها از این داستانهایی که همیشه پایانش خوب تمام میشود، خوششان نمیآید؛ آقا چرا باید مثل داستانهای حسینکُرد و مانند اینها که همیشه آخرش آنها به مراد خود رسیدند، اینجوری تمام کنیم؟ من میگویم چه مانعی دارد که اینجوری بشود؟ هنر این نیست که ما داستان را بد تمام بکنیم؛ هنر این است که ما داستان را خوب شروع کنیم و خوب به پایان برسانیم؛ این هنر است؛ یعنی کار «هنری» انجام بگیرد. اگر پایان داستان خوب باشد که اشکالی ندارد؛ چه اشکالی دارد؟ شما ببینید چقدر از این داستانهای بزرگ با پایانهای خوب هست؛ غالباً اینجور است. این داستانهایی که من عرض کردم، بنده از این رمانها زیاد خواندهام؛ هزارها جلد رمانها و نمایشنامههای گوناگون را خواندهام که واقعاً اگر بخواهم بنویسم، شاید فهرست اینها یک کتاب قطور بشود؛ آنهایی که من در طول سالیان دراز [خواندهام] واقعاً بهترین رمانها آن رمانهایی نیست که آخرش تلخ است؛ اینجور نیست. البتّه هست رمانهایی که آخرش هم تلخ است امّا بهترین رمانها آنهایی است که آخرش هم شیرین است؛ حتّی من دیدم بعضی از این رماننویسها بعد از آن که [قصّه را] تمام میکنند، بعضی از شخصیّتهای داستان را که در وسط داستان [هستند] شخصیّتهایی میآیند و میروند؛ چنین نیست که از اوّل تا آخر داستان، همهی شخصیّتها باشند؛ بعضی شخصیّتها میآیند، یک مدّتی در صحنه هستند، بعد میروند برای اینکه فراموش نکنیم، آخر رمان میگوید او هم سرنوشتش به اینجا رسید؛ یک چیزی هم برای او ذکر میکند؛ حالا که دارد مینویسد، مایهای ندارد [برای] او هم، دو کلمه بنویسد تا دل این خواننده را هم خوش کند؛ این که اشکالی ندارد.